مجهول
در نگاهم به دو مجهول رسیدم ،
مجهولها را با هم جمع کردم
و
هیچ نصیبم شد .
هیچ را زمین انداختم
و
دیگری با آن هیچ
مرا ...
... کُشت .
نقطه
۱۳۸۳
فقط نگاهت خواهم کرد... اگر دیده شوی !! ...
در نگاهم به دو مجهول رسیدم ،
مجهولها را با هم جمع کردم
و
هیچ نصیبم شد .
هیچ را زمین انداختم
و
دیگری با آن هیچ
مرا ...
... کُشت .
نقطه
۱۳۸۳
بین من و تو
فقط
یک انگشت فاصله است
پس
قدمی بر میدارم
تا
از تو
رد شوم
نقطه
سال نو مبارک
تاتوانی چنان بمیر !!
که
قصه گو
برای تنها پرنده قفسش
مرد . ! !
نقطه
۲۵ / ۲ / ۸۴
در چنان راه دراز
در چنان شیب خوش تنهائی
در کنارم هر دم
نفسهایی را
به بلندای تمام حسم
بوئیدم
و فقط
" خودم " را
دیدم .
نقطه
۱۲/ ۱۰ / ۸۴
کاش یک نفر خریدار بود ،! یا اگر خریدار نبود ،
بینندهء این نمایشگاه بود !
نمایشگاهی هست ،!
بینندهءای نیست
که فقط
از نیمرخ نظاره گر باشد .،
یکی دقیق شد ،
نگریست
و تصمیم گرفت،
ولی
نخواست برای بار دیگر نگاه کند.
ارزشها در یک نگاه ،
چگونه
مقیاس می شوند ؟؟ .
نقطه
۱۶ / ۱۱ / ۸۳
دریاچه ای زلال ، آبی گوارا ، من تشنه آن آبم که از زیر سنگریزه ها می جوشد و راه خود را از لابه لای سخره ها پیدا می کند . من به دنبال آن اسمم که می توانستم برای خود داشته باشم تا شاید بتوانم خود را به چشمهء زلال معرفی کنم .
صدای قطره ها تمام وجودم را پُر میکند تا لبریز شوم . به فریاد کودکان تشنه دل میسپارم تا سیراب شوم . صدای غرش رعد ، تمامی بدنم را به هم گره می زند و مرا به درگاه ابر رهسپار می کند تا نماز وحشت بخوانم.
وقتی که قلم را روی کاغد می گذارم ، فقط فکر یک طرح مرا به بازی می گیرد ، وقتی یک طرح از فکرهایم می دُزدم ، آنرا روی سفیدی قلبم ثبت و امضایم را زیرش مهر می کنم و زمزمهء ترانه را می شنوم ، که رویش می لغزد.
وقتی صدای مادرم را می شنوم لبریز از شادی از بالای ایوان به گُوشه لبانش سُر می خورم ، تا مرا ببوسد .
امروز که سالهاست جوان شدم ، شنیدم وقتی پیر بودم ، چه چالاک بودم ! درس می خواندم و آب ، بابا ، یاد می گرفتم . شنیدم وقتی جوان شُدم ، سخت راه می رفتم و به فکر یک دستگیره بودم تا آویزانش شوم و حال که مرده ام می نویسم زیرا که نوشته هایم را می سوزانند و بخاری های تمدنشان را با آن روشن می کنند ، تا گرم شوند . در گرمای آن همدیگر را سخت در آغوش می فشارند تا طعم لذت را برای هزارمین بار بچشند و باز لذت ببرند . و من که از گوشه بخاری به آنها می نگرم ، می دانم که لذت نمی برند و آن عادتی است دیر باز ، که آن دو را در کنار هم نگاه داشته .
من می دانم که چرا می سوزد ، یا چرا می سوزاند و یا چرا لذت می دهد . من می دانم زیرا بارها قصه اش را شنیده ام و برای تو بازگو می کنم : که روزی بود دیر باز ، که ما در قفسهای خود لولیده بودیم و طعم کال جوش را مزه مزه می کردیم ، به یکباره ما را بیرون ، به فضای باز ، به آزادی دروغین راهنمائی کردند و گوشتهای بریان شده جلویمان گذاشتند و آن وقت بود که قفسها و کال جوش را فراموش کردیم و متمدن شدیم . لباسها پوشیدیم تا عقب نمانیم و قصه های دروغین گفتیم تا نقال نشویم و . . . بگذریم .
روزی تنم به خارش افتاد و دستم را به پیشانیم حلقه کردم تا اینکه فهمیدم پاهایم جدا از من روی صندلی آنطرف میز نشسته و دستور جوراب می دهد .دستم چای را بر می دارد و روی یقه لباسم می ریزد . چشمانم به دنبال نور از پنجره اطاق بیرون می پرد ، دهانم در اطاق بغلی ، روی میز غذا ، می جنبد ، قلبم در راه های دور پرسه میزند و سنگهای جلویش را یکی یکی برانداز و به دریای وجودم می اندازد .
یک صفحه کاغذ سیاه شد و من فهمیدم که چه احمقانه ورقی را بیهوده حدر دادم .
نقطه
چرا ؟؟...
چرا وقتی نوشدارویی در کاسه زرین نیلوفران سیاه
برای تنها تفکر وجودی واقعیتمان می بریم ،
خود ،
سم هولناک " مارناک " را ،
در آن حل میکنیم ؟؟!!!
نقطه
۲۱ / ۲ / ۸۴
به دنبال ستاره کوچک چشمم میگردم که هر شب نظاره گرش بودم .
او بالای سر من ، به من که در رختخواب فرو رفته و مات به او می نگریستم می خندید و چشمک میزد . وقتی که چشمانم را می بستم ، دستانش را به طرفم دراز میکرد و مرا در آغوش می کشید . به بالا می برد ، به جایی که ابرها لونه کرده بودند و تخمهایشان را بارور می کردند . به زیر سقف آسمان می برد جایی که بناها خشتهای آبیش را روی هم می چیدند و بالا می رفتند . بالا ، بالا و بالاتر . به جایی که از درهای متعدد آسمان می شُد به آسمانهای دیگر دُزدانه نگاه کرد . بعد از لحظه ای یواشکی چشم راستم را باز می کردم و ستاره ام دستانش را سریع به عقب می کشید و به من چشمک میزد . دوباره چشمانم را می بستم روی شاخکهایش سُرسُره بازی می کردم و مواظب بودم دستانم به شاخکهای تیزش نگیرد که مجبور شوم انگشت شستم را توی دهانم ببرم و مک بزنم . خودم را توی چشمش غرق می کردم تا او مرا نجات دهد . خودم را برایش لوس می کردم تا اینکه روی شانه هایم ستاره ها را علم کند و برایم درجه های مختلف بخواند . دوباره سعی میکردم از زیر چشم او را نگاه کنم . ولی سریع به جای خود بر می گشت .
شبها قصه های تکراری مادرم را برای او بازگو می کردم تا او نیز بخوابد . او را که نمی دانم ، ولی همیشه در وسط قصه ها خود خوابم می بُرد و دیگر خواب او را نمی دیدم .
هر شب قبل از شام به حیات می دویدم تا او را ببینم و مطمئن شوم سر جایش آویزان و منتظر من است . بُدو بُدو شام را می بلعیدم و شیشهء آب یخ را روی سرم خالی می کردم تا رفع تشنگی باستانیم را کنم و بعد رختخوابم را روی کولم می انداختم و سُر می خوردم در حیاط و با کُلی آرزو طاق باز به آسمان نگاه می کردم . تمام آسمان ستاره بود و تمام ستاره ها ستارهء تک من ، که به من چشمک می زد و منتظر لحظه ای بود تا چشمانم را ببندم و او دزدانه مرا به آسمان ببرد . جای پاهایم همیشه نورهای لباسش را کثیف می کرد و او به من می خندید و باز نور به من می زد .
سالها هر شب تابستان در حیاط خانه با او بازی می کردم و هر شب زمستان زیر کُرسی به پنجره خیره می شدم ...
تا اینکه یک شب او را ندیدم . گفتم شاید مریض شده ، شاید رفته مرخصی . . . شب دیگر و شبهای دیگر هم . او سرجایش نبود ولی من سر جایم خوابیده بودم . با خود گفتم شاید آن ستاره زندگی من بود و من از لحظهء ناپدید شدنش هیچ شدم ، ولی وقتی لُپهایم را می کندم ، درد تمام صورتم را می مکید . پس من نمُرده بودم ، ولی ستاره ام مُرده بود . حیف !!
او را در آسمانها چال کرده اند و مرا در وسط این حیاط
با هیچ شدن او ، من نیز هیچ شدم .
....هیچ در هیچ و ما در همه هیچ ...
نقطه
۱۳ / ۴ / ۱۳۷۵
یه روز
فکر کردم یه چیزی بگم ،
برای اینکه بگم چیزی دارم ،
ولی بهتره
هیچ چیز نگم .
جز اینکه ،
من هستم ،
حتی اگه در تنهائیم به چیزی نرسم .
نقطه ، باز نقطه و باز نقطه
چقدر نقطه
۱۳۸۵
تو ای نوای خفته
بکجا راه روی
که صدای خوش تو !!
در
چاه های
دل من
می گذرد .
نقطه
۷۶